همسفر زندگیم
شنبه 11 مرداد ساعت 6 صبح به سمت ارومیه حرکت کردیم.عشق مامان برای اولین بار بود که به ارومیه میرفت.برات کلی وسایل و اسباب بازی برداشته بودم و توی ماشین کلی خاله بازی کردی و با خودت کلی حرف میزدی مثلا اینکه از عروسکت مدام میپرسیدی جیش داری عزیزم؟بیا جیش کن و صدای اب در میاوردی که داری میشوریش.بعد میدیدیم صدات نمیاد نگات میکردم میدیدم چه معصومانه خوابت برده.دوست دارم همسفر زندگیم.
توی ارومیه هم کلی بهت خوش گذشت اصلا نمیدیدمت همش با بچه ها بازی میکردی و سراغی از من نمیگرفتی.اونجا کلی گاو داشتند که به گاو میگفتی شیر و به غازها هم میگفتی گنجشک.هرچی درستش رو بهت میگفتیم باز میگفتی شیر و گنجشک.فدای تو بشم شیرین زبونم.
شربت مولتی ویتامینت که دکتر برای اشتهات داده بود رو یادم رفته بود ببرم و نگران بودم ولی خدارو شکر اب و هوای اونجا بهترین مولتی ویتامین بود برات چون اشتهات خیلی خوب شده بود عروسکم.
چهارشنبه 15 مرداد ساعت 10 صبح به سمت تهران حرکت کردیم.چقدر برگشتن ناراحت کنندست.من که دلم برای ارومیه کلی تنگ شد.آدمهاش،آب و هواش ،طبیعتش، همه چیزش معرکه بود.


عشق مامان داره با فرقونش برای گاوها غذا میبره.



کیانا و بهناز.
بهناز عزیزم یک سالشه.

کیانا و بردیا.
بردیای ناز 6 ماهشه.








طبیعت زیبای ارومیه.


عرق گیری گیاه بادرنجبویه.


همسفر زندگیم 




